...از تبار باران
خب معلومه که نشنیدی هیچ وقت به حرفام توجه نکردی! همیشه میخاستی فرار کنی، هیچ وقت کنارم نموندی، همیشه تنهام گذاشتی و فرار کردی ... برات فقط یه میوه آبدار بودم با نگاه برنده ات پوستم رو کندی بعد که درونم رو دیدی، شیره وجودم رو کشیدی آخر سر تفالم فقط بجا موند و دورم انداختی ... حماقت که حد و اندازه نداره، داره؟ نداره دیگه. من حماقت کردم، من احساساتم بجای منطقم تصمیم گرفت... از همون اول باید میفهمیدم بوی کباب نیست که میاد، داری آدم داغ میکنی... سعی میکنم خودم رو آروم کنم و بگم پیش میاد دیگه، زندگیه! بالا و پایین زیاد داره! ولی نمیتونیم خودم رو راضی کنم چرا همیشه من توی سر پایینی هستم و دارم پایین تر میرم ... کلی صدا با هم توی گوشم صداش پیچید. صدای جیغ یه زن، صدای فریاد یک مرد نگران، صدای ترمز شدید، صدای مهره های گردنم که از چرخش تند سرم صداش در اومده بود ... . لب پنجره ایستاده بودم، داشتم روبرو رو نگاه میکردم، ولی اصلا متوجه اتفاقات دور و برم نبودم، هجوم این همه صدا باهم باعث شد از فکر و خیال بیرون بیام، ساعت نزدیک دو و نیم بعد از ظهر بود، نزدیک یک ساعت بود که منتظر بودم، پشت سر هم میس کال میزدم، داشتم به اون اسمس میزدم بعدش یهو دیگه جواب نداد، کلی نگران شدم، یک ساعت پشت سر هم همینطور ایستاده میس کال میزدم، نمیدونم چن تا شد ولی گوشیم داغ شده بود و فریاد میزد باتریش داره تموم میشه، گردنم درد گرفته بود، به خیابون جلوی خونه نگاه کردم، یه ماشین با یه بچه تصادف کرده بود، بچه غرق خون بود، ولی من بی تفاوت داشتم به حرکات افراد نگاه میکردم، همه تند تند به طرف صحنه ی تصادف حرکت میکردن، نگرانی از چهرشون موج میزد ولی من نگران کس دیگه ای بودم که کیلومتر ها ازم دور بود. پاهام خوابیده بود، دستم کرخت شده بود، قفسه ی سینم تیر میکشد، دندونم که از همه بدتر اشکم رو در آورده بود ولی وقتی نگران کسی باشی اصلا این درد ها مهم نیست... به گوشیم نگاه کردم، هنوز ازش خبری نشده بود، یک ساعت گذشته بود، کلی زنگ زده بودم جواب نداده بود، من داشتم بهش اسمس میزدم، ولی اون دیگه جواب نداده بود، سعی کردم پای راستم رو تکون بدم ولی بدجور بی حس شده بود، یه قدم برداشتم، تعادلم رو از دست دادم، گوشیم از دستم جدا شد و روی زمین افتاد، در پشت گوشی باز شد بعدش باتری و سیمکارتم ازش بیرون پرید، حوصله نداشتم باتری و سیمکارت رو سر جاش بذارم، سعی کردم خودم رو تکون بدم، ضربه ی بدی به سرم وارد شده بود، گیج بودم، خوابم گرفته بود، به خودم گفتم حتما الان که گوشیم خاموش شده اسمس زده یا زنگ میزنه که بگه یه کاری براش پیش اومده یا حواسش به گوشیش نبوده، منم جواب بدم که اشکالی نداره ... . اینطوری فرض کنم بهتره تا بخوام گوشیم رو روشن کنم و منتظر بمونم. اونم حتما نگران من شده. حتما اسمس میزنه و زنگ میزنه. من مطمئنم وقتی من نگران اون میشم اونم نگران من میشه. چشمام سنگین شده بود، خوابم گرفته بود، توی عالم خواب بیداری بازم منتظر بودم یک خبری از سلامتیش بهم برسه ولی خواب امانم نداد و من خوابیدم ... هر چه فکر می کنم می بینم زیادی نیستی ! از پله برقی مترو بالا که میروم ،پشتم گرم نمی شود،دستانم طعمت را نمی گیرند..... تنهایی که به خانه میرسم ،دیگر نگران نیستم کوچه پشتی که رهایت می کنم چقدر تنها میشوی...... کلا چقدر نبودنت حواسم را برای بودنت جمع کرده... اولین بار بود،آمدم پیدایت کنم ، خودم را گم کردم ... خب بلد نبودم دیگر، بلد بودم سرم را بیندازم پایین و بروم خانه ، بلد بودم از خانه مستقیم بروم دانشگاه تا میشد کلاس ها را بپیچانم و برگردم خانه.... آن روزها چقدر تنهایی می چسبید! حالا هیچ چی به اندازه ی نون بربری و پنیر تبریزی وسط اون پارک نمی چسبد...! حالا دیگر جایی نیست با هم نرفته باشیم ، تا دماوند هم رفته ایم فقط نمیدونم چرا من برای فتح قله کمی پیر به نظر میرسم! تنگ شده ام ؛ به اندازه ی فاصله ی مورچه مرده ی بینمان، به فاصله ی این سو و آن سوی خیابان که برایم می خواندی: از هوش می روم معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیست را خدایان بر شانه هایم می ریزند و مرا خواب می کنند از هوش می................................ پ.ن: خیس شده ایم ، زیر باران ، زیر آفتاب.......... پ.ن: چقدر این عکس ها خوبند یادمان میندازند حافظه کداممان ضعیف تر است، نه؟! در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست ب.ن: - این شعرو خیلی دوست میدارم... - نمیدونم کی گفتتش اما یه آقاهه خوندتش! من ، تو ، تنهایی ، تثلیث بی منتهای جدایی و احساسی بی رنگ از پس دیروز که در غبار ثانیه های ممتد بی کسی محو می شود و آن زاویه از عشق که قائم به حضورت باقیست...




خوشا به حال کلاغ های قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتن
به پای هرزعلف های باغ کال پرست
رسیدم به کمالی که جز الالحق نیست
کمال بادا برای من کمال پرست
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

| Design By : Night Skin |